دل ديوانه همي خواستم از او ...
به تمنا، به نياز ...
عقل کل گشتم و ديوانگي از يادم رفت ...
خواستم قدرت و ظرفيت پرواز به اوج ...
پر و بالم بشکست ...
دست و پايي نزدم تا که شوم غرق در او ...
غرق در مهر و محبت، در لطف ...
بشکافت ...
نيل احساس مرا هم ، عصاي موسي ...
دل تاريک و سياه ...
من خود از سينه برون آوردم، ...
تا ببيند رخ خورشيد و خجالت بکشد ...
ابر پيشي بگرفت از من و فرياد بزد: ...
انتظار خورشيد ... زيباست ...
بچش اين رنج و عذاب. ...
عشق آسان ننمودم حتي در اول ...
همه اش مي افتاد ...
در برم مشکل ها . ...
ليلي خود همي ارج نهم، شکر کنم من ...
که شدم مجنونش . ...
کاسه هايم بشکستست؟ ...
چه باک ...
بس گوارايش باد ...
ظرف خالي در دست من مدهوش چه سود؟ ...
باز هم بشکن و خالص گردان ...
عشق بي حد و حساب ...
آري آخر سخنم با تو همين است خدا: ...
گر يکي قطره هم از آن مي نابت ندهي بر مسکين ...
باز هم خواهد گفت ... شکر ... ممنون ارباب
از این وبلاگ دلانه